دیده را آینه‌ی روی مهی باید کرد
(کمان‌ابرو) دیده را آینه‌ی روی مهی باید کرد سینه، آماج به تیرِ نگهی باید کرد تن و جان فدیه‌ی راهِ صنمی باید ساخت دین و دل، بسته‌ی زلفِ سیهی باید کرد در مصافِ صفِ مژگانِ کمان‌ابرویی پایداری به جدالِ سپهی باید کرد سر اگر در سرِ عشقی رَود از دست، چه باک؟ قدَرش چیست که فکرِ کلهی باید کرد؟ دیده بنمای که ...
مرا صیاد چشمش قصد جان کرد
(کمان ابرو)مرا صیّادِ چشمش قصدِ جان کرداز آن کاری که ترسیدم همان کرد دلم شد صید، با تیر نگاهشهدف را با کمان‌ابرو نشان کردشکارِ شیرِ چشمش دل، از آن شدکه منزل، در کنار نیسِتان کرددریغا از من آن چهر مهین رابه پشتِ ابرِ گیسویش نهان کردروانم گوییا رفته‌است از دستاز آن رفتن که آن سروِ روان کردگهرها کز جفا...
باز شب گشت و غم آمد به سراغ دل من
(ورطه‌ى عشق) باز شب گشت و غم آمد به سُراغ دل من واى بر روزم ازین رنج كه شد حاصل من زين دل تنگ، غم و درد تو مشكل برود آه از این دل من، آوخ ازین مشكل من گشته شيدايى‌ام آنگونه كه مجنون باشد در ره دشت جنون ، هم‌سفر عاقل من ترسم از گريه شود پايگه دل، ويران چه كنم در ره سيل است كنون منزل من نيست زين ورطه‌...
حال من آشفته تر یا زلف عنبرسای تو
(وثاقِ دل)حال من آشفته‌تر، یا زلف عنبرسای تو؟طالع من خسته‌تر، یا نرگس شهلای تو چشم تو خونریز تر، یا این دل خونبار منجام من لبریز تر ، یا ساغر مینای توخال تو جان‌سوزتر، یا آه آتش‌بار منسینه‌ی من تنگ‌تر، یا غنچه‌ی لب‌های تولعل تو گلرنگ‌تر، یا سیل اشک چشم مندست من کوتاه تر، یا از سر من پای توقهر تو پای...
آخر ای دیرآشنا با ما چرا بیگانه‌ای
(جام وصال)آخر ای دیرآشنا ، با ما چرا بیگانه‌ای ؟!از در چشمم به دل بازآ که صاحبخانه‌ای با جنان وصل رویت، گشته‌ام شیدا، ولیچون پری از دیده ناپیدا، مگر افسانه‌ای؟جان ندارد ارزش ار سازم فدای جان توجان من! عالم به قربان تو چون جانانه‌اینقطه‌ی خالت بوَد در زیر لب دامی گرانمرغ دل را صید کردی بهر آب و دانه‌...
گلگون‌رخی که بلبل خاموش او منم
(بلبل خاموش) گلگون‌رخی، که بلبل خاموش او منم میگون‌لبی که مست قدح‌نوش او منم در هجر سوخت جانم و نبوَد مجال آه کآتش‌فشان ساکت و خاموش او منم از سر ربوده هوشم و از کف، عنان دل... زآن رو هماره همدل و همدوش او منم دلداده‌ای که روز و شب آن سیاه‌تر _ باشد ز زلف و خال، سیه‌پوش او منم فایق به سرفکندگی و خفّ...
ای دل از یار ستمگر هرچه میخواهی بگو
(هرچه میخواهی بگو) ای دل از یار ستمگر، هرچه میخواهی بگو از جفا و جور دلبر، هرچه میخواهی بگو بهر وصل روی ماهش، هرچه میخواهی بکوش شرح هجرش را به هر در، هرچه میخواهی بگو در قمار نرد عشقش، هرچه میخواهی بباز چون درافتادی به ششدر، هرچه میخواهی بگو در هوای او به بستان، هرچه میخواهی بتاز با خیال او به بستر،...
به ترک می شدم از فعل ناصواب خجل
(توبه‌ی شراب)به تَرکِ مِی، شدم از فعل ناصواب خجلمباد کس چو من از جور بی‌حساب خجل که مرتکب شده جرمی چنین که همچون منز جرم خود شده در حین ارتکاب خجلبه جُرم توبه به پیرانه سر شدم ناچارز روی شاهد هم‌عهد در شباب خجلبراند ساقی‌ام از بزم می‌گساری و گفتمن از تو و، تو هم از توبه‌ی شراب خجلنه من همی شده تنها ...
چون جام من به یک دور از باده گشت خالی
(تبعیض) چون جام من به یک دور از باده گشت خالی ناید دگر به خوابم جز عشرت خیالی گویی نصیبه‌ام بود از عیش بی دوامی چونانکه محنتم هست در قید بی زوالی بر شوربختی خود چندان زدم تفأل دیدم که طالعم را نیکی نبد به فالی یا رب چه بود باعث این اختلاف فاحش در کارگاه خلقت وز حکم لایزالی کآن یک بوَد به فطرت همچون ...
پیش رویت گویی ار گل رنگ و بو دارد ندارد
(دارد؟ ندارد) پیش رویت گویی ار گل رنگ و بو دارد ؟ ندارد یا چو مویت سنبل تر ، عطر و بو دارد ؟ ندارد خوشدل است آنکس که شد پابند بر هر تار مویت شِکوه گر گویی ز زلفت ، مو به مو دارد ؟ ندارد گر کسی دارد به بر ، دلدار و یار خوبرویی هیچ‌کس چون من، بتی فرخنده‌خو دارد ؟ ندارد دل مرا از خون لبالب شد ز دست چشم...
آن مرغ پاشکسته‌ی بی بال و پر منم
(دلدار سنگدل) آن مرغ پاشکسته‌ی بی بال و پر منم آن را که آشیان شده زیر و زبر منم آن صید پای بسته به دام فسون دهر بهر نجات دوخته هر سو نظر منم آن کشتی شکسته به بحر محیط غم کافتاده در مهالک خوف و خطر منم آن کس که کِشتِ آرزویش خشک گشت و سوخت قطع امید کرده کنون از ثمر منم آن کس که برکنار بُد از سیل حادثا...
زآنکه علی جانشین ز روز غدیر است
(خسرو لولاک)ساقیِ گلچهره خیز و در دِه جاممجام چه باشد ، بده : رطل مداممنیست دگر بحثی از حلال و حراممهی هی ، خم خم بریز باده به کامم زآنکه علی جانشین ز روز غدیر استباد فنا تا نبرده است مرا خاکتیز نما آتشم ، ز آب طربناکتا که زنم پا ز وجد بر سر افلاکدست زنم بر ولای خسرو لولاکآنکه لوایش فراز چرخِ اثیر ا...
به گرد شمع رخ دوست، دل چو پروانه
(صیاد دهر)به گرد شمع رخ دوست دل چو پروانهبه سوز ساز و ز مرگش گریز و پروا نههوای پر زدنم هست در گلستان لیکز جور پنجهی صیاد دهر ، پر وا نهمرا که مرغ دل از شوق، جا به بستان داشتکنون چو جغد ز غم جسته جا به ویرانهز عشق روی بتی شوخ چشم و لیلیوشبه شهر عشق و جنون شهرهایم و افسانهز دست غیر چه نالم که خود به ...
بهار روحبخش آمد قرین با فرّ و فیروزی
(بهاریه)بهار روحبخش آمد قرین با فرّ و فیروزیبهپا شد جشن جمشیدی به رسم میر نوروزیبه قدّ ِ گلسِتان باغ ، از بهر دل افروزیبشد با دستِ درزی طبیعت، پرنیاندوزیعروس باغ بس رعنا و زیبا و فریبا شدصفای باغ شادی بخش و بزدایندهی غم شدچمن از سبزه و گلهای رنگارنگ ، خرم شدبنفشه تا کند تعظیم بر سوری، قدش خم شدفضا ا...
رهزن دين و دلى گشته نگاهى گاهى
(گاهى)رهزن دين و دلى گشته نگاهى گاهىدام راهى شده گيسوى سياهى گاهىاى بسا مردم هشيار كه با ديدهی بازذقنى ديده و افتاده به چاهى گاهىمرغ دل صيد ره خال و خطت گشته از آنكه شدش دانه و دام سر راهى گاهىترک چشمت صفى آرَسته ز مژگان و دهدحكم تسخير دلم را به سپاهى گاهىمىكشم كوه غمت را به كمر گرچه شدمبى تحمّل ز ف...
گرچه قوت تن تو را عمری ز خون دل بود
(قوت تن)گرچه قوت تن تو را عمری ز خون دل بوَدبهْ که از دونان نیاز یک دمت حاصل بوَدخواهی ار دست طلب در پیش این و آن بریپای امّیدت همان خوشتر که اندر گِل بوَدبهر سودی گر رهین منت دریا شویکشتی سعیات بسی بهتر که در ساحل بوَدابلهانی خویش را فرزانه دانند و یقینپیش این دیوانگان مجنون بسی عاقل بوَد(مسجدی) دل...
زلفت چو به شانه دست گیرد
(عشق)زلفت چو به شانه دست گیردبس دل که از آن شکست گیردبشکست ز شانه ، گر دل منبا موی تو ، بند و بست گیردعشقت به دلم به قصد تاراجمیتاخت که هرچه هست گیردوز خون دلم دو دست، رنگینبنمود که ناز شست گیردفریاد و فغان به پای ، خیزدهرجا که غمت نشست گیردآن دل که نصیبهاش غم توستاین موهبت از الست گیرددریای ـ شود ک...
من قانعم ز دوست همانا به دیدنی
(پیوند دوستی)من قانعم ز دوست همانا به دیدنیدرّ ِ کلامی از لب لعلش شنیدنیما را علاقهایست به پیوند دوستیاو را ارادهایست به پیمان بریدنیچون مرغ دل ز هجر تو سر برده زیر پراز سر به در نموده هوای پریدنیای سروِ خوش خرام دمی را به روی لطفبگذار پا به گلشن چشم از چمیدنیاز بهر رام کردن یاری غزال چشمما را ست می...
کِشت غم را آبیاری بهْ ز آب دیده نیست
(درد عاشقی) کِشت غم را آبیاری بهْ ز آب دیده نیستفیض باران بر گلستان نزد کس پوشیده نیست مایه ی خرسندی دلبر ، از آن گشتم که دیددر میان عاشقانش کس چو من رنجیده نیست کاهش جان من از کوه غم یار است و بسهم تنم را پرّ کاهی آنچنان کاهیده نیست من نیام چون نی