(بايد و نيست)
سمن به بوی تو ای گلعذار ، باید و نیست
به لطف روی تو گل ، در بهار باید و نیست
به طرْفِ باغ و چمن، گونهگونه لاله که هست
چو لاله گون ، رخ تو داغدار باید و نیست
چو سبزهٔ لبت ای سروقد غنچه دهان
فرح به سبزه ، لب جویبار باید و نیست
ربوده جذبهٔ زلفت مرا ز کف، دل و دین
کنم چه چاره ؟ گرَم اختیار باید و نیست
دلي که در خم مویت اسیر سلسله شد
ز پیچ و تاب شکنجش قرار باید و نیست
به پاکبازی من، بین عاشقان که توراست
خلاف نیست، یکي از هزار باید و نیست
دریغ و درد که در شهر عشق ای مه من
بنای مهر تو را اعتبار باید و نیست
ز ترکتازی ناز تو ، عشق سرکش را
برای وقفهٔ جولان، مهار باید و نیست
کناره از همه ی دلبران گرفتم ، حیف
که چون تو دلبرم اندر کنار باید و نیست
به روزگار عزیزان ، که شام تار مرا
نوید روشني از روزگار باید و نیست
به وصل یار رسیدن به رغم مدعیان
مرا موافقت مهر یار باید و نیست
ز طالع بَدم اکنون ، امید میمنتاش
ز گردش فلک کجمدار باید و نیست
به سوز هجر بسازم ، که روز وصل مرا
اثر ز صبح ، پي شام تار باید و نیست
ز دیده، سیل سرشکم چنان فرو ریزد
که در مقایسهاش آبشار باید و نیست
بنال (مسجدی) از رنج عمر بد فرجام
که بهر رفع غمت غمگسار باید و نیست
شادروان: میرزا مهدی مسجدی قمی
http://masjediqomi.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: سارا رنجبر